یکی که همیشه تنهاست

masalan gharare man inja dar bartye weblogam tozih bedam.khande dare.choon hanooz khodamam nemidoonam gharare inja che etefaghi rokh bede.man hata nemidoonam mikham inja chi benevisam.che khaste khososiate weblog ro begam.be har hal omidvaram kamelan dar in mored tojih shode bashid

Wednesday, January 16, 2008

واقعا که الاق ترینم

من احمقم.جدا میگم.احمقم.میدونم اشتباه هست اما میخوام دوباره پا پیش بذارم.این بار با تمام قوا.میدونم بازم نه میشنوم.اما باید برم.میرم.نمیترسم.

Tuesday, July 31, 2007

تا الان چکار میکردم؟


بعضی وقتا به عقب که بر میگردم و یه مروری میکنم میبینم که خیلی از مسايل لثل یه قصه یا یه سناریو از پیش تایین شده بوده و من تنها این وسط اومدم و رد شدم.مثل یه نفر که خوابگردی داره.کسی که رد میشه اما نمیفهمه چه اتفاق ها که اطرافش میگذره.این وسط من حتی یه ناظر هم نبودم.چه برسه به اینکه توی اون جریان تاثیری داشته باشم.یا اینکه بخوام مسیر اون جریانو عوض کنم یا به هر شکل نقشی داشته باشم.خیلی وقتا خیلی ساده از کنار خیلی حرفا گذشتم بدون اینکه به مقصود اون حرف توجه کنم.خیلی از ادم ها رو نادیده گرفتم و فقت به عنوان یه میان پرده از زندگی بهشون توجه کردم.چرا؟چرا غالبا سعی میکنم توی کسی نفوذ نکنم؟شاید هم کار درست همینه که نخوای کنجکاوی کنی.اما یه وقتا یی هم باید خودتو مثل یه مته ی دریل به دیگران تحمیل کنی و بفهمی اونها چی توی دلشون هست.چی دارن که میخوان یکی بدونه اما خجالت میکشن.همیشه حرفها به سادگی صورتشون نیستن.بعضی حرفها یه رشته هستن که میبایست منو به کنج خلوت یه دل میبردن اما ........... لعنت به این شرم که نمیگذاره به کسی نفوذ کنم مگر اینکه خیلی اشکار بیان بشه.منو ببخشید که نفهمیدم شما چی میخواید بگید.ببخشید که سر رشتهی دلتونو دنبال نکردم.ببخشید.اما ......بی خیال!به گفتنش نمی ارزه.شاید یه موقع دیگه.

Friday, July 20, 2007

باختم

شکست خوردم.تازه فهمیدم.بدجوری غافل گیر شدم...اما نمی شد کاریش کرد.حالا میفهمم تمام این مدت استباه میکردم.البته بگذریم از اینکه شرایط مساعد نبود اما این دلیل نمیشه که من شکستمو توجیه کنم.الان ده ماه از اخرین تقاضای من میگذره میفهمم که بد روزگاری به بار اوردم.من که اینهمه ادعا داشتم...چرا این جوری شد؟نمیخوام بگم نمیدونم چه طور ین اتفاق افتاد چون دقیقا"میدونم چی شد ولی...اگر چه که دیگه ولی و اما نداره یعنی اینها تماما" توجیه هست و دیگه کار از کار گذشته.این اتفاقی هست که افتاده و من توی این جریان شکست خیلی بدی خوردم که فکر نکنم حالا حالاها از یادم بره.من که تابه الان این همه اشعار سنتی رو گوش داده بودم و اینهمه از عشقهای اساطیری خونده و شنیده بودم چطور نتونستم توی این ازمون سر بلند بیرون بیام؟مگر من نمیدونستم که <<عاشقی شیوه ی رندان بلا کش باشد>> مگر نمیدونستم که اگر معشوق هزاران بار ناز کنه عاشق همچنان باید ابراز نیاز کنه.چطور یادم نبود.مگر هزاران بار خد من این شعر رو زمزمه نکرده بودم که:
انکه از یار تحمل نکند یار مگویش...........وانکه در عشق ملامت مکشد مرد مخوانش
پس چطور پا پس کشیدم.بد شکستی خوردم.اما اینو باید بگم اگه سوده به درد زندگی نمیخورد لا اقل به درد معشوقگی که میخورد.شاید عاشق نبودم.

Wednesday, May 30, 2007

مینویسم

مهم اینه که مینویسم.برای دل خودم. نه هیچ کس دیگه.خوب حالا از کجا باید شروع کیم؟.........................نمیدونم.ولی اخر باید شروع کرد........خوب ........ اخه مگه مجبورم بنویسم؟خوب نمینویسم.

Friday, March 23, 2007

سیاهم


اول میخواستم ییه خط دورت بکشم.یه خط قرمز.شاید هم نارنجی.یه خط که قرار یه دایره کامل باشه اما دوانتهاش بدون اینکه به هم برسن یکیشون بالای اون یکی دیگه قرار داره.خط عبور ممنوع.اما حالا شاید نخوام این کارو بکنم........میخوام دورت یه خط بکشم.این بار برای اینه که بهت توجه کنم.یه خط که دور خاطرهی تو میگرده.بعضی وقتها ضخامتش ریاد و بعضی وقتا کم ئنگ میشه اما هیچ وقت قطع نمیشه.میخوام دور خاطر تو و دور خاطره ی تو خط بکشم.نمیتونی اینو ازم بگیری.خاطره ی تو........معرفتش از تو بیشتر بود .....تا خالا پیشم مونده.از این به بعد مهم نیستی.خودتو نمیخوام.نامردی.اما خاطره ی تو ........حالا تو رو میتونم بسازم.میسازمت.ولی این بار مهربونت میکنم.چرا این قدر نامهربون؟.......تو...نامردی.همتون نامردید.منم...نامردم.نه نیستم.باید می ایستادم.باید جا میزدم.ولی تا کی؟تا همینقدرشم زیادی ایستاده بودم....اره...نه....نمیخوامت.گم شو.سردم.نمناک.سیاه.سرد سیاه نمناک خاموش تیره سیاه سیاه سیاه.جون میگیرم از این همه سیاهی.تکرار سیاهی بهم جون میده.احساسم رو غلیظ میکنه.سیاهی تاریکی و تکرار سیاهی.میخوام تنها باشم.تنها.همه ی چراغها خاموش و فکر.اون وقت...حالا اخرش ....سرد و سیاه.نه داد میزنم.فریاد میکشم.میخوام تمام وجودم فریاد بشه.هنجرهام میلرزه با تمام قدرت.ته هنجره ام میسوزه.میسوزم.تا به سرفه میافم.ختی اجازه ی فریاد ندارم.حتی خود من هم دارم خودمو میسوزونم.وتنها خود من.هیچکس دیگه ای نیست.این منم که خودمو میسوزونم.وگرنه چشم سیاه تو بهانه بود

Friday, March 16, 2007

خطا

شاید اولش با لجبازی شروع میشه!نمیدونم.ولی میفهمی که داری اشتباه میکنی.همه بهت میگن کارت مشکل داره.اما نمیخوای باور کنی.میخوای خودتو گول بزنی.واسه اینکه خودتو راضی کنی میگی این بار فرق داره.بقیه هیچ چیزی نمیدونن.اونها نمیفهمن.ات اینکه میری و سرت به سنگ میخوره.بازهم حاضر نیستی قبول کنی اشتباه کردی.بازم میگی خیف که اونی که میخواستم نشد وگرنه...نمیدونم اخر چی میشه

Friday, December 08, 2006

شاید هم من اشتباه میکنم.کی میدونه؟شاید یک جور تعصب افراطی باشه!!!خودم هم نمیتونم درست تشخیص بدم چرا.همیشه این کلمه برای یه جور تقدس زیادی داشته که حاضر نبودم بی هدف این کلمه رو خرج کنم.خیلی وقتا حتی ناراحت میشم از اینکه اسم این دوست داشتن های گذرا رو عشق میگذارن.من که خودم احساس نمیکنم این تفکر محافظ کارانه باشه.اگر هم هست نمیتونم کاری برای این تفکربکنم.باور کنید نمیتونم.از دیدگاه من یک رابطه خیلی باید عمیق محکم و استوار باشه تا بشه اسمشه روعشق گذاشت.
ای ی ی ی ی یواش یواش داره چندشم میشه از این همه عشق که توی نوشتم دارم به کار میبرم.یکی نیست به من بگه خیلی لوسم؟اهای ...یکی پیدا نمیشه یه سیلی ابدار بخوابونه زیر گوش من؟
بگذریم...خوب از نقد عشق بگذریم.بریم سراغ ازادی.اره...ازادی.این کلمه خیلی باحاله.مثلا" من موقعی که میرم یاسوج کاملا"احساس ازادی میکنم.در صورتی که توی شیراز اصلا ازاد نیستم.اونجا که هستم هیچ قید و بندی رو ملزم نیستم که رعایت کنم.مثلا"هروقت دلم بکشه(که معمولا" زیاد اتفاق میفته)با لباس های مرتب اما موهای نامرتب میرم دانشگاه.هروقت دوست داشته باشم میزنم زیر اواز.هر موقع بخوام میرم بیرون.هر موقع عشقم بکشه(نه...انگار این کلمه دست از سر ما بر نمیداره)غذا میخورم و...خلاصه که خیلی حال داره.میبینید...من اصلا" فکر نمیکردم یه همچین جایی این قدر خوش بگذره.یه جورایی اونجا که هستم با خودم فکر میکنم هر جور که رفتار کنم بازم از سر یاسوجی ها زیادیم.ششاید یکم بوی غرور بده اما به هر حال همینه که هست.
این دفعه چقدر اراجیف نوشتم!!!الان که یه دور خوندمش خودمم نفهمیدم چی نوشتم و از این حرفا منظورم چی بود به هر حال ....به هر حال.......
به هر حال چی؟!بنال دیگه
بیخیال ولش کن.خر ما از کرگی میو میو میکرد.
یخ نکنی.