تا الان چکار میکردم؟
بعضی وقتا به عقب که بر میگردم و یه مروری میکنم میبینم که خیلی از مسايل لثل یه قصه یا یه سناریو از پیش تایین شده بوده و من تنها این وسط اومدم و رد شدم.مثل یه نفر که خوابگردی داره.کسی که رد میشه اما نمیفهمه چه اتفاق ها که اطرافش میگذره.این وسط من حتی یه ناظر هم نبودم.چه برسه به اینکه توی اون جریان تاثیری داشته باشم.یا اینکه بخوام مسیر اون جریانو عوض کنم یا به هر شکل نقشی داشته باشم.خیلی وقتا خیلی ساده از کنار خیلی حرفا گذشتم بدون اینکه به مقصود اون حرف توجه کنم.خیلی از ادم ها رو نادیده گرفتم و فقت به عنوان یه میان پرده از زندگی بهشون توجه کردم.چرا؟چرا غالبا سعی میکنم توی کسی نفوذ نکنم؟شاید هم کار درست همینه که نخوای کنجکاوی کنی.اما یه وقتا یی هم باید خودتو مثل یه مته ی دریل به دیگران تحمیل کنی و بفهمی اونها چی توی دلشون هست.چی دارن که میخوان یکی بدونه اما خجالت میکشن.همیشه حرفها به سادگی صورتشون نیستن.بعضی حرفها یه رشته هستن که میبایست منو به کنج خلوت یه دل میبردن اما ........... لعنت به این شرم که نمیگذاره به کسی نفوذ کنم مگر اینکه خیلی اشکار بیان بشه.منو ببخشید که نفهمیدم شما چی میخواید بگید.ببخشید که سر رشتهی دلتونو دنبال نکردم.ببخشید.اما ......بی خیال!به گفتنش نمی ارزه.شاید یه موقع دیگه.

1 Comments:
salaaaaam...khobi???dige on tarafa nemiyaaay...
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home